دختری به نام شانا
برای
آخرین بار توی آینه قدی دم در به خودم نگا کردم...قد بلند حدودا 170 وزن
حدودا 64 چشمای ریز آبی زیر عینکی ظریف و کوچک, بینی و لب متناسب, موهای
بلوند رنگ شده فر استخوانی که یک تیکه کوچکش از زیر شالم بیرون زده
بود..آرایش ملایم صورتی..شال فیروزه ای که عمو پرهان ازدانمارک برام آورده
بود..مانتو بلند تا مچ پا به رنگ سرمه ایی با ساپورت سرمه ایی که اصلا زیر
مانتو بلندم معلوم نبود..با یک کفش کالج مشکی تیپم رو کامل کردم و زیر لب
بسم الله گفتم و از در خارج شدم یه نگا به ساعتم انداختم 7:20 ..وقت
داشتم..تصمیم گرفتم پیاده برم دفتر آقای مشفق تا ببینم پروژه جدیدم چیه
....
من
شانا ارجمند 34 ساله توی یک خانواده متمول در ایتالیا متولد شدم.. دو رگه
هستم مامانم ایتالیایه و پدرم ایرانی...16 سالم بود که برای زندگی آمدیم
ایران...مامانم به فارسی مسلطه ..بابام توی این قضیه خیلی بهش کمک کرده
بود.. من به ایتالیایی کاملا مسلط هستم..خواهرم آدنا 6 سال از من کوچکتره و
در حال حاضر دانشجو دکترا رشته متابولیسم هست و در پاریس مشغول به تحصیله.
چی بگم..!من دقیقا 2 سال هست که از همسرم جدا شدم...کاملا منطقی بود ما
اصلا با هم تفاهم نداشتیم! همیشه در حال دعوا بودیم..بگذریم ..الان مستقل
زندگی میکنم ..پنج شنبه جمعه ها به مامان بابام سر میزنم ..خیلی دوستشون
دارم..خیلی زیاد...توی هین فکرا بودم که صدای خانم اسدی منشی دفتر آقای
مشفق من را به خودم آورد..:سلام خانم ارجمند آقای مشفق منتظرتون هستن..با
لبخند جوابشو دادم و زیر لب تشکری کردم و در اتاق آقای مشفق را زدم..
- بفرمایین
- سلام آقای مشفق..صبح بخیر..
- سلام..خانوم ارجمند ..بفرمایین بنشینین
- ممنونم..
- خوب
.. راستش خانم ارجمند این دفعه پروژه خاصی ندارین ولی من دوستانه از شما
میخوام اگه امکانش هست یه کار دیگه ایی انجام بدین در عوض حاضرم دو برابر
پول پروژه های قبلی را بدم خدمتتون.
- چه کاری؟
- خوب عمه ی بنده به علت کهولت سن کم کم دارن دچار فراموشی میشن دکتر گفته برای تقویت حافظه آموختن یک زبان تازه خیلی بهشون کمک میکنه
- خوب...چه کاری از دست من بر میاد؟
- میخواستم اگه امکانش هست حدودا 2-3 ماه تشریف ببرین اصفهان به ایشون ایتالیایی یاد بدید
تعجب کردم..واقعا نمیدونستم گفتم:
- نمیدونم...فکر نکنم ...
- اگه قبول کنین ..یه دنیا ممنونتونم و هر چقدر بفرمایید هزینهشو می پردازم
- نه آقای مشفق..مسئله پول نیست..من فکر نمیکنم وقت همچین کاری داشته باشم..با این حال بهتون اطلاع میدم
- ممنونم....منتظر تماستون هستم
سری تکون دادم و گفتم:
- بسیار خوب..خدانگهدار
- خدانگهدار..
توی
راه بهش فکر کردم بدم نبود.یه مقدار زندگیم از حالت یکنواختش بیرون می آمد
ولی باید به مامان بابا میگفتم بلافاصله به اولین تاکسی گفتم:
- دربست پاسداران
تا خونه همش تو فکر بودم پیاده شدم پولو دادم و زنگ زدم مثل همیشه صدای دلنشین مامان:
- بله
- منم مامان
- بیاتو عزیزم
استخر
را دور زدم و خودمو به در ساختمان رساندم..بلافاصله پریدم بغل مامانم و
بوسیدمش ..از همیشه شاداب تر و سرزنده تر کی باورش میشد مامان من نزدیک 65
سالشه؟!
- پدر خانه نیست؟
- چرا دخترم
- سلام بابا
- سلام شانا جانم خوبی عزیزم؟
- مرسی شما خوبی؟
- ممنون منم خوبی
- بابا ..مامان..آمدم یه چیزی بهتون بگم
- بگو دخترم
کل ماجرا را براشون تعریف کردم پدر دلشوره داشت ,خوب حقم داشت گفت:
- باید
با مشفق صحبت کنم..اول مطمئن شوم چه جور جایی هست بعد اگه ا یرادی نداشت
..چرا که نه؟ من احساس میکنم زندگیت خیلی یکنواخت شده..خوبه برات تنوع
ایجاد میشه
گونشو
بوسیدم و شماره مشفق رو روی کاغذ براش نوشتم قرار شد عصر زنگ بزنه ..از
پله ها بالا رفتم با خودم گفتم امروزو پیششون بمونم...لباسم را عوض کردم و
آمدم پایین..در درست کردن ناهار به مامان کمک کردم...با کمک همدیگر قرمه
سبزی درست کردیم...بعد از ناهار ظرفا را شستم ..خیلی وقت بود هوس آب تنی
کرده بودم ..مامان بابا رفتن بخوابن...منم تی وی تماشا کردم یه کم که
گذشت..لباس شنا را پوشیدم پریدم داخل استخر بزرگ حیاط بی حرک روی آب
خوابیدم..همیشه آب بهم آرامش خاصی میده...بالاخره بعد از یه آب تنی حسابی
از آب بیرون آمدم و حولمو دور خودم پیچیدم و رفتم دوش گرفتم و موهامو سشوار
کردم ...موهای بلوند استخوانیم با فرهای درشت جذابیت خاصی به چهرم و چشمای
ریز آبیم بخشیده بود..عینک را به چشم زدم و به ساعت نگاه کردم..6:20
..رفتم پایین..
بابا طبق معمول توی اتاقش مشغول مطالعه بود و مامان هم مشغول نگاه کردن..سریال مورد علاقش
"پارک مانسفید" دست انداختم دور گردنش و باهاش مشغول نگاه کردن شدم..نمیدونم چقدر گذشت که بابا از اتاقش بیرون آمد و گفت:
- با آقای مشفق صحبت کردم...موردی نداره..میتونی بری ..گفت هماهنگ میکنم فردا عصر اونجا باش
- فردا عصر؟ ...چرا به این زودی ؟!
- مگه میخوای چیکار کنی دخترم..؟ این مدت برای تعویض روحیت خیلی خوبه
سری تکان دادم و گفتم:
- چشم پدر جان..هرچی شما بگین
- خیلی مواظب خودت باش دختر گلم
لبخندی
زدم و نگاهی به صفحه لپ تاب مامان که روی کاناپه بود انداختم:آدنا بود..از
طریق اسکایپ داشت تماس میگرفت...مامان با خوشحالی دکمه اتصال را زد بعد از
دیدنش تعجب کردم...موهاشو کوتاه کرده بود و فر ریز ریز...چهره ش بامزه شده
بود...به چشمای درشت عسلیش میامد...
- سلام ..شانایی! تو اینجایی؟
- سلام آبجی بی معرفت! انگار نه انگار یه خواهریم داریا!
- ای بابا همین هفته پیش بود باهم حرف زدیم..
بابا بحثمون رو قطع کرد و گفت:
- اگه شما دوتا رو ول کنیم تا شب میخواین باهم بحث کنین ..چطوری دختر بابا؟ اونجا همه چی خوبه؟
- آره بابا خوبه...مرسی..شما چطورین؟ خوش میگذره؟
خلاصه
حسابی با آدنا صحبت کردیم و بهش تصمیمم رو گفتم ...خیلی خوشحال شد و گفت
اصفهان خیلی جای خوبیه...شب بابا من را رسوند خونه خودم ...وخسته
خوابیدم..صبح زود بیدار شدم و بعد از خوردن صبحانه ..خونه را جمع و جور
کردم ..و رفتم دفتر هواپیمایی و برای عصر ساعت5 بلیت گرفتم..این روزا خیلی
شلوغ نبود...وقتی برگشتم ساعت 1 بود اول دوش گرفتم و بعد با حوصله مشغول
چیدن وسایلام شدم ...تند تند یه ساندویچ برا خودم گرفتم و گذاشتم توی کیفم
..سریع حاضر شدم و با آژانس خودم را به فرودگاه رساندم ...خلاصه بعد از
انجام یه سری کاراا سوار هواپیما شدم...کل مدت خواب بودم..وقتی بیدار شدم
هواپیما در حالا نشستن روی زمین بود به ساعتم نگاه کردم..8:5 . آدرسو آقای
مشفق بهم داده بود با آژانس خودمو به اونجا رساندم... همینه در مشکی با
میله های طلایی ..زنگو زدم
- بفرمایید
- ارجمند هستم..از طرف آقای مشفق امدم
- بله..بفرمایین داخل
یه خانه باغ خیلی بزرگ بود ...خیلی باصفا و قشنگ بود..خدمتکار گفت آقای امینی توی اتاق کارشون منتظرم هستن..در زدم و وارد شدم
- سلام خانوم ...امینی هستم
- سلام..ارجمند هستم
امینی
درباره مادرش و خونه و اتاق من و همه جا برام توضیح داد ..یه دختر نسبتا
جوان قد متوسط موهای لخت قهوه ای که تا روی کمرش بود ..صورت گرد و کمی سبزه
وارد شد که فهمیدم همسرشه..خیلی به نظرم لوس بود! با هم آشنا شدیم اسمش
مژده بود..بعد از این که کارشو انجام داد رفت.امینی پرسید.
- از آقای مشفق شنیدم مهندس معماری هستین..برای چی این کار را انتخاب کردین؟
- همون
جوری که آقای مشفق به اطلاعتون رساندن به زبان ایتالیایی مسلط هستم...چون
اونجا متولد شدم..راستش برای تنوع روحیه خوب بود و دوست داشتم اگه کاری از
دستم بربیاد برای مادرتون انجام بدم
- مجرد هستین؟
- بله..2سال پیش از همسرم جدا شدم
- بسیار خوب از الان میتونین کارتون را شروع کنین
با
مادرش آشنا شدم خیلی پیر زن خوبی بود..باهم گرم گرفتیم..یه مدت اوجا بودم
تا این که یه روز عصر طبق معمول رفتم به خانم امینی سر بزنم که با دیدن
چیزی که جلوی چشمام بود جیغ زدم ...خانم امینی بیهوش روی تختش افتاده بود و
از دهنش خون میامد...یه کارد هم دقیقا کنار جزوه ی آموزش زبان ایتالیایی
بود..هرکی بوده میخواسته صحنه را طوری طراحی کته من مقصر جلوه داده
بشم..ناخودآگاه نگاهم به پنجره کشیده شد..دهانم باز موند مژده و یه پسر
نسبتا جوان داشتن تند تند از در فرعی باغ فرار میکردن مات و مبهوت نگاهشون
میکردم که یک دفعه امینی وارد شد...یک لحظه هنگ کرد ..بعد سر من دادزد:
- زنیکه احمق! چیکار مادرم کردی؟!!هان!! عوضی!
بعد
با پشت دستش محکم آورد تو دهانم و دهانم بد تر از خانم امینی خون میامد
..نه نباید میذاشتم پیش خودش فکر کنه چون من یه زن تنهام ..هر غلطی دلش
خواست میتونه ..بکنه..محال مکنه بذارم به من تهمت بزنه..بلند تر از خودش
داد زدم:
- عوضی
تویی! فکر کردی میذارم بهم تهمت بزنی؟شما مردا همتون آشغالین که فکر
میکنین اگه یه زن تنها گیر بیارین هرکاری دلتون خواست میتونین بکنین.!
نخیر..جناب امینی سخت در اشتباهی..محال ممکنه همچین اجازه ای بهت بدم..ازت
شکایت میکنم عوضی ..تو به چه جرئتی به من میزنی؟هان!؟ وقتی ازت شکایت کردم
افتادی گوشه زندون میفهمی..بیچاره ی بدبخت!
- خفه شوو! اونی که باید ازت شکایت کنه منم !
- من خودمم کاملا بی اطلاع بودم وقتی وارد شدم با این صحنه روبرو شدم..هرکی بوده جوری صحنه سازی کرده که منو مقصر جلوه بده!
- هه هه هه! فکر کردی میتونی کارتو انکار کنی ؟!!!!!
فوری
به پدرم زنگ زدم و با گریه همه چی براش توضیح دادم..گفت با اولین پرواز
میاد اصفهان..گریم شدت گرفت..اصلا نگذاشتم جلو امینی پست فطرت گریه
کنم..نمیخواستم ک.چک بشم..خیلی عوضیه...من یه زن تنهام ولی هر طور شده حقم
را با چنگ و دندون از اینا میگیرم..داشتم با خودم حرف میزدم که امینی محکم
به در کوبید:
- عوضی بیا بیرون مشفق اینجاست..!
اشکام
را پاک کردم و رفتم بیرون..مشفق دائم ازم دفاع میکرد و میگفت دلیلی نداره
خانم ارجمند اینکار را انجام بده و من کاملا ایشون را میشناسم وسوءتفاهم
شده واز این حرفا..بالاخره پدرم رسید اول از همه یه مشت کوبید تو دهن
امینی..دلم خنک شد..حسابی بحثشون بالاگرفت..به مشفق میگفت دستتون درد نکنه
این جواب دختر دسته گلمه که فرستادم به عمتون کمک کنه..نه؟اونم شرمنده سرشو
زیر انداخت..خلاصه نفمیدم چه جوری گذشت که تا به خودم آمدم دادگاه بودم
امینی به خاطر کارش یه هفته زندان بود و منم به هیچ وجه رضایت ندادم..تو
این مدت معلوم نبود مژده خانوم! کجا هستن...امینی که میگفت با دوستاش مجردی
رفتن آنتالیا! محاکمه تموم شد و من همه چی و حتی زمانی که از پنجره مژده
را دیدم گفتم..امینی جوری داد زد که دیوارا لرزید..چه میدونم دائم میگفت تو
بی جا میکنی به زن من تهمت میزنی و این زنه مضخرف میگه و زن من اصلا ایران
نیست و از این حرفا....تو این مدت مشفق دائما از من دفاع میکرد...خلاصه
قاضی گفت باید مژده هم بیاد..3 روز بعد ایشون هم تشریف آوردن ..همون انکارا
و حرفای همیشگی...اعصابم داغون شد بود یک دفعه وسط حیاط دادگاه سرم به
چیزی خورد و بیهوش شدم..وقتی چشمام را باز کردم روی تخت بیمارستان بودم..:
- من کجام؟
- خدایا
شکرت..به هوش آمد!!..بیمارستانی دختر بابا...همه چی درست شده..مژده الان
زندانه..امینی پست فطرتم گفته اصلا نمیدونه با چه رویی با تو روبرو بشه...
- چی؟! من چقدر وقته اینجام؟
- سه هفته..ضربه ایی که به سرت خورده خیلی شدید بوده..
- وای سه هفته!!چی شده حالا؟
بابا همه چی را برام تعریف بعد از آن آدنا و مامان سراسیمه وارد شدن و سر و صورتمو غرق در بوسه کردن و کلی اشک ریختن..
خلاصه
روزها گذشت ..و گذشت من بلافاصله بعد از بیمارستان رفتم تهران و با اصرار
مامان بابا و آدنا یک ماه خونه پدریم ماندم...توی یک شرکت دیگه ایی کار
میکنم..یک روز که توی اتاق کارم در شرکت مشغول کار کردن روی یک نقشه بودم
که دیدم یه نفر در میزنه..
- بفرمایین
با کمال تعجب با امینی روبرو شدم..!
- سلام
..خانم ارجمند..من واقعا نمیدونم چی بگم..فقط الا میخوام همه ی اتفاقات
گذشته رو فراموش کنم..و..شما..شما با من ازدواج میکنین؟ من دیوانه وار
عاشقتونم!شما یه زن خیلی خوب و باوقار هستین که خیلی خوب تونستین نزدیک 3
سال تنها زندگی کنین و حقتون را بگیرین..ولی دیگه تنها نیستین من همیشه
پشتتونم..قبول میکنین؟
از
وارد شدن امینی خیلی تعجب کردم..! واقعاچی با خودش فکر میکرد..تمام این
حرفا را درحالی که جلو پام زانو زده بود میگفت..فکر کرده اگه ادای جنتلمنا
را در بیاره من خر میشم..! منو احمق فرض کرده..! فکر کرده مثل دختر 18 ساله
ها عقلم تو چشممه نه..من نزدیک 35 سالمه! دیوانه!
- شما لطف دارین آقای امینی..ولی منم حق انتخاب دارم..درسته؟
- کاملا حق با شماست..!
- من
جوابم منفی هست و اصلا تغییر نمیکنه..من پروتکل های خاصی برای زندگی دارم و
شما کسی نیستین که من یه روز واقعا بخوام برای زندگی آینده انتخابش کنم!
- خانم ارجمند خواهش میکنم!
- آقای منصوری(آبدارچی)! این آقا مزاحمت ایجاد میکنن ...لطفا از شرکت بندازینشون بیرون..!
بلافاصله
آقای منصوری امینی دیوانه را بیرون کرد اونم التماس کنان بیرون رفت..الان
دقیقا 4 ماه از ان ماجرا میگذره و یه خواستگار خوب با پدر صحبت کرده که پسر
یکی از دوستای قدیمی پدره...گاهی اوقات فکر میکنم ازدواجای سنتی که دختر
چایی میاره و..خیلی موفق تره..! ازدواج من و همسر سابقم سر یه چیز الکی سر
گرفت..و 3 سال بعدش سر یه چیز الکی جدا شدیم..گاهی اوقات آدم باید به عقلش
مراجعه کنه نه احساسش!جلسه اول که صحبت کردیم بعه نظر خوب میامد یک مرد 38
ساله قد بلند چهارشونه سفید و با چشمای درشت خاکستری..دکترای برق و مخابرات
..! خدا را چه دیدی اگه با شرایطم جور در آمد دوباره ازدواج میکنم..ولی
اینبار با عقلم تصمیم میگیرم..! زندگی ادامه دارد...به قول سهراب:
"هرکجا هستم باشم..آسمان مال من است پنجره فکر هوا عشق..زمین مال من است..
چه اهمیت داد گاه اگر میروید قارچهای غربت..!"
-
-
-