X
تبلیغات
باران شعر و ادب
تاريخ : سه شنبه 8 مرداد1392 | 14:31 | نویسنده : سارا اسفندیار

صدای خش خش برگ ها رو به خوبی زیر پاهام احساس میکردم.قدم هامو تند تر کردم ..خیلی گرسنم بود..رفته رفته قدم هام تند تر میشد.پووف! بالاخره رسیدم به محض این که وارد شدم آقای جعفری , نگهبان ساختمان, با همان لبخند همیشگی گفت:
- سلام خانم اسد پور!
- سلام آقای جعفری!خسته نباشید..خداقوت!
-درمونده نباشی باباجون...
بنده خدا چقدر پیرمرد مهربونی بود هیچ وقت ندیدم لبخند از روی صورتش محو بشه.چقدر توی این دنیا آدما میتونن خوب باشن...زندگی خیلی ساده ای داشت ولی همیشه خدا را شکر میکرد.توی این فکرا بودم که رسیدم خونه بر خلاف بقیه روزا روی اجاق گاز هیچی نبود!تعجب کردم یعنی مامان کجاست؟!بلند گفتم:
- مامان..؟مامان نیستی؟...نیما..؟بابا؟...کجایی ن شما؟ من گرسنمه!
یک دفعه در باز شد و نیما آمد داخل و گفت:
- سلام عرض شد!
- سلام...مامان بابا کجان؟
- خوب چیزه..خوب...مامان بزرگ حالش خوب نبود رفتن تبریز
- چی؟! چه اتفاقی افتاده؟! چی شده نیما؟!
- آروم باش...خاله نسرین صبح زنگ زد گفت مامان بزرگ خون ریزی معده داشته بردنش بیمارستان مامان بابا هم دلشون طاقت نیاورد صبح با اولین پرواز رفتن تبریز
- خدای من...! خبری ازشون نداری؟ الان حال مامان بزرگ چطوره؟
- والا ما تازه از دانشگاه برگشتیم صبر کن یه چیزی بخوریم بعد زنگ میزنیم بهشون
پوفی کردم و مقنعه ام را در آوردم ..چقدر امروز مدرسه خسته کننده بود..خدا کنه حال مامان بزرگ زود خوب بشه اگه اتفاقی براش بیفته من اصلا طاقت ندارم...خیلی مامان بزرگمو دوست دارم..خیلی زیاد..
از توی اتاقم بلند گفتم:
- حالا ناهار چی داریم؟
- منم مثل شما تازه رسیدم
- چیزی که روی گاز بود
- هی وای! پاک یادم رفت مامان وقت نکرد غذا درست کنه گفت از بیرون یه چیزی بگیرم
جیغ زدم:
- نیما!!
- زهرمار!الان میرم بیرون یه چیزی میگیرم میام!
- من خیلی گرسنه هستم!
- خیلی خوب بابا حالا هرکه ندونه میگه شما تو مدرسه کوه میکنین که اینقدر خسته و گرسنه میشین!
- ما که مثل شما پا رو پا نمی اندازیم استاد را مسخره کنیم..کلی درس میخونیم ..انرژی مصرف میکنیم
داشتم همین طور حرف میزدیم که وسط حرفم گفت:
- جون عمه ی نداشتت!
اینو گفت و در را بست و رفت ..
پای تی وی نشستم و کانال ها رو عوض میکردم یه دفعه خوابم برد با صدای نیما از خواب پریدم:
- نیکتا...نیکتا پاشو تا من لباس عوض میکنم سفره بنداز
رفتم سفره انداختم باهم ناهار خوردیم تمام که شد گفت:
- ظرفا دستتون را میبوسه
- کجا؟! من خستم می خوام بخوابم
- منم خستم
- پس بیا باهم می شوییم
بدون توجه به من رفت توی اتاقش و در را بست به ناچار ظرفا را شستم .بعد روی تختم دراز کشیدم نفهمیدم چی شد که خوابم برد .وقتی بیدار شدم چشمم به یادداشت نیما افتاد:" خانوم خوش خواب خاله ناهید ساعت 7 باربد میاره پیشت میخواد بره کلاس بدن سازی..!من رفتم کلاس موسیقی..خداحافظ."
خاله ناهید خیلی تپل بود دائم از این کلاس ورزش در می آمد می رفت تو اون کلاس ورزش ..باربد پسرش بود 2 ماه دیگه میشد3 سالش..اصلیتمون تبریزیه ولی ما و خاله ناهید و دایی ناصر و عمو مسعود(تنها عموم) تهران زندگی میکنیم. من خودم تهران متولد شدم ولی نیما که 4 سال از من بزرگتره یغنی 20 سالشه تبریز دنیا آمده.رشته برق و الکترونیک میخونه...منم رشته ریاضیم.بابام کارمند هست و مامانم مترجمی زبان انگلیسی .
بلند شدم رفتم میوه شستم گذاشتم داخل یخچال بعد واسه امتحان فردا خوندم..درسم که تموم شد کتاب "خاطرات بچه چلمن" که نیما واسه تولدم خریده بود خوندم ..غرق خوندن بودم که زنگ در به صدا در آمد..یعنی کیه؟ ..هان! خاله ناهید..در را باز کردم:
- سلام عزیزم..ببخشید درس که نداشتی؟
درحالی که باربد را بغل میکردم گفتم:
- سلام خاله جون...نه درسام را خوندم..بفرمایین داخل...
- مرسی الهی فدات شم ...برم کلاسم دیر شده.. اذیتت کرد زنگ بزن امیر بیاد دنبالش..خدا حافظ
- خداحافظ خاله ...مواظب خودت باش
چشمکی زد و سوار آسانسور شد .در را بستم و گفتم:
- خوب احوال شما آقا باربد! چی میخوری برات بیارم؟
- پشتنی!
- ای جونم! چشم تا تی وی روشن کنی کارتون بذاری آمدم
بستنی براش آوردم وقتی خورد با همان لهجه ناز و بچه گونش گفت:
- میشی!
- خواهش میکنم عزیزم!
- خاله یه شوال
- جونم
- وقتی خاله و عمو واست اتم انتباخ کردن هلوز دمپاتی نیکتا نیومده بوت؟
- نیما بهت یاد داده نه؟ صبر کن حالا
قهقه ای زد و فرار کرد این قدر دنبال هم دوبدیم که هر دو خسته شدیم و روی کاناپه افتادیم بهش گفتم:
- میخوای برات شعر بخونم لالا کنی؟
- اوهوم!اوهوم!
- یه روز آقا خرگوشه رسید به بچه موشه موشه پرید تو سوراخ خرگوشه گفت آخ وایسا وایسا من خرگوشم بی آزارم کاریت ندارم ..مامان موشه عاقل بود زنی باهوش و کامل بود..
داشتم همین طور براش شعر میخوندم که یک دفعه دیدم خوابش برده ..بغلش کردم و روی تخت نیما خوابوندمش و یک دفعه در زنگ زد سریع برگشتم تا باربد بیدار نشده در را باز کردم دیدم آقا امیر و خاله ناهید هستن ...خلاصه..بعد از تعارفات معمول و اینا کلی تشکر کردن و باربد را بردن.
داشتم از آی فیلم خانه سبز نگاه میکردم که نیما آمد .برگشتم دیدم چشماش خیسه با تعجب گفتم:
- نیما ! چی شده؟
- بپوش بریم بیرون بهت میگم
- خوب بگو چی شده دیگه؟ جون به لبم کردی؟ نیما؟ مامان بزرگ طوریش شده؟ د بگو دیگه..
بی توجه به بالا پایین پریدنای من گفت:
- توی ماشین منتظرتم
تند تند حاضر شدم و خودمو رسوندم به ماشین نیما سرشوگذاشته بود روی فرمون و داشت آروم اشک میریخت گونشو بوسیدم و گفتم:
- نیما؟ داداشی ..چی شده؟ به من بگو..
- ما...مان...بزرگ..ت..ت..نموم کرد!
بعد از این جمله اشکاش بی محابا جاری شدن ...یک لحظه هنگ کردم..و یک دفعه زدو زیر گریه..نیما بغلم کرد دوتایی اشک میریختیم نمیدونم چقدر گذشت که نیما گفت:
- بلیت گرفتم فردا صبح میریم تبریز..محکم باش نیکتا ..میدونم..هر دو مون مامان بزرگو خیلی زیاد دوست داشتیم..ولی...چه میشه کرد..آدم توی زندگی وقتی زمین خورد باید بار بعد محکم تر بلند بشه یه توپ وقتی یه بار زمین میخوره بار بعد محکم تر بلند میشه...مطمئنم الان مامان بزرگ توی بهشت خوشحاله...
از بغلش بیرون آمدم و سرمو تکیه دادم به صندلی و اشک ریختم..نیما حرکت کرد و گذاشت یه کم خودمو خالی کنم..به پارک جمشیدیه که رسید نگه داشت و دست همو گرفتیم و قدم می زدیم که یک دفعه بارون گرفت..زیر بارون بی حرف قدم میزدیم.. رفتم روی سکوهای بلند پارک و گفتم :
- حالا هم قدت شدم..
لبخند زد و لپمو کشید و گفت:
- بریم الان سرما میخوریم
سوار ماشین که شدیم گفتم:
درسته من مامانبزرگو خیلی زیاد دوست داشتم..ولی چه میشه کرد نیما...امیدوارم مامان بزرگ هرجای بهشت باشه خوشحال باشه..به قول سهراب سپهری:
در نبندیم به روی سخن زنده ی تقدیر که از پشت چپرهای صدا میشنویم..!
لبخند زد و گفت:
- خوشحالم که به این نتیجه رسیدی!



تاريخ : سه شنبه 8 مرداد1392 | 14:30 | نویسنده : سارا اسفندیار
سلام دوستان..بعد از کلی وقت آمدم دلم براتون تنگ شده بود... دو تا داستان کوتاه نوشتم امیدوارم دوست داشته باشین:

برای آخرین بار توی آینه قدی دم در به خودم نگا کردم...قد بلند حدودا 170 وزن حدودا 64 چشمای ریز آبی زیر عینکی ظریف و کوچک, بینی و لب متناسب, موهای بلوند رنگ شده فر استخوانی که یک تیکه کوچکش از زیر شالم بیرون زده بود..آرایش ملایم صورتی..شال فیروزه ای که عمو پرهان ازدانمارک برام آورده بود..مانتو بلند تا مچ پا به رنگ سرمه ایی با ساپورت سرمه ایی که اصلا زیر مانتو بلندم معلوم نبود..با یک کفش کالج مشکی تیپم رو کامل کردم و زیر لب بسم الله گفتم و از در خارج شدم یه نگا به ساعتم انداختم 7:20 ..وقت داشتم..تصمیم گرفتم پیاده برم دفتر آقای مشفق تا ببینم پروژه جدیدم چیه ....
من شانا ارجمند 34 ساله توی یک خانواده متمول در ایتالیا متولد شدم.. دو رگه هستم مامانم ایتالیایه و پدرم ایرانی...16 سالم بود که برای زندگی آمدیم ایران...مامانم به فارسی مسلطه ..بابام توی این قضیه خیلی بهش کمک کرده بود.. من به ایتالیایی کاملا مسلط هستم..خواهرم آدنا 6 سال از من کوچکتره و در حال حاضر دانشجو دکترا رشته متابولیسم هست و در پاریس مشغول به تحصیله. چی بگم..!من دقیقا 2 سال هست که از همسرم جدا شدم...کاملا منطقی بود ما اصلا با هم تفاهم نداشتیم! همیشه در حال دعوا بودیم..بگذریم ..الان مستقل زندگی میکنم ..پنج شنبه جمعه ها به مامان بابام سر میزنم ..خیلی دوستشون دارم..خیلی زیاد...توی هین فکرا بودم که صدای خانم اسدی منشی دفتر آقای مشفق من را به خودم آورد..:سلام خانم ارجمند آقای مشفق منتظرتون هستن..با لبخند جوابشو دادم و زیر لب تشکری کردم و در اتاق آقای مشفق را زدم..

- بفرمایین
- سلام آقای مشفق..صبح بخیر..
- سلام..خانوم ارجمند ..بفرمایین بنشینین
- ممنونم..
- خوب .. راستش خانم ارجمند این دفعه پروژه خاصی ندارین ولی من دوستانه از شما میخوام اگه امکانش هست یه کار دیگه ایی انجام بدین در عوض حاضرم دو برابر پول پروژه های قبلی را بدم خدمتتون.
- چه کاری؟
- خوب عمه ی بنده به علت کهولت سن کم کم دارن دچار فراموشی میشن دکتر گفته برای تقویت حافظه آموختن یک زبان تازه خیلی بهشون کمک میکنه
- خوب...چه کاری از دست من بر میاد؟
- میخواستم اگه امکانش هست حدودا 2-3 ماه تشریف ببرین اصفهان به ایشون ایتالیایی یاد بدید
تعجب کردم..واقعا نمیدونستم گفتم:

- نمیدونم...فکر نکنم ...
- اگه قبول کنین ..یه دنیا ممنونتونم و هر چقدر بفرمایید هزینهشو می پردازم
- نه آقای مشفق..مسئله پول نیست..من فکر نمیکنم وقت همچین کاری داشته باشم..با این حال بهتون اطلاع میدم
- ممنونم....منتظر تماستون هستم
سری تکون دادم و گفتم:

- بسیار خوب..خدانگهدار
- خدانگهدار..
توی راه بهش فکر کردم بدم نبود.یه مقدار زندگیم از حالت یکنواختش بیرون می آمد ولی باید به مامان بابا میگفتم بلافاصله به اولین تاکسی گفتم:

- دربست پاسداران
تا خونه همش تو فکر بودم پیاده شدم پولو دادم و زنگ زدم مثل همیشه صدای دلنشین مامان:

- بله
- منم مامان
- بیاتو عزیزم
استخر را دور زدم و خودمو به در ساختمان رساندم..بلافاصله پریدم بغل مامانم و بوسیدمش ..از همیشه شاداب تر و سرزنده تر کی باورش میشد مامان من نزدیک 65 سالشه؟!

- پدر خانه نیست؟
- چرا دخترم
- سلام بابا
- سلام شانا جانم خوبی عزیزم؟
- مرسی شما خوبی؟
- ممنون منم خوبی
- بابا ..مامان..آمدم یه چیزی بهتون بگم
- بگو دخترم
کل ماجرا را براشون تعریف کردم پدر دلشوره داشت ,خوب حقم داشت گفت:

- باید با مشفق صحبت کنم..اول مطمئن شوم چه جور جایی هست بعد اگه ا یرادی نداشت ..چرا که نه؟ من احساس میکنم زندگیت خیلی یکنواخت شده..خوبه برات تنوع ایجاد میشه
گونشو بوسیدم و شماره مشفق رو روی کاغذ براش نوشتم قرار شد عصر زنگ بزنه ..از پله ها بالا رفتم با خودم گفتم امروزو پیششون بمونم...لباسم را عوض کردم و آمدم پایین..در درست کردن ناهار به مامان کمک کردم...با کمک همدیگر قرمه سبزی درست کردیم...بعد از ناهار ظرفا را شستم ..خیلی وقت بود هوس آب تنی کرده بودم ..مامان بابا رفتن بخوابن...منم تی وی تماشا کردم یه کم که گذشت..لباس شنا را پوشیدم پریدم داخل استخر بزرگ حیاط بی حرک روی آب خوابیدم..همیشه آب بهم آرامش خاصی میده...بالاخره بعد از یه آب تنی حسابی از آب بیرون آمدم و حولمو دور خودم پیچیدم و رفتم دوش گرفتم و موهامو سشوار کردم ...موهای بلوند استخوانیم با فرهای درشت جذابیت خاصی به چهرم و چشمای ریز آبیم بخشیده بود..عینک را به چشم زدم و به ساعت نگاه کردم..6:20 ..رفتم پایین..

بابا طبق معمول توی اتاقش مشغول مطالعه بود و مامان هم مشغول نگاه کردن..سریال مورد علاقش

"پارک مانسفید" دست انداختم دور گردنش و باهاش مشغول نگاه کردن شدم..نمیدونم چقدر گذشت که بابا از اتاقش بیرون آمد و گفت:

- با آقای مشفق صحبت کردم...موردی نداره..میتونی بری ..گفت هماهنگ میکنم فردا عصر اونجا باش
- فردا عصر؟ ...چرا به این زودی ؟!
- مگه میخوای چیکار کنی دخترم..؟ این مدت برای تعویض روحیت خیلی خوبه
سری تکان دادم و گفتم:

- چشم پدر جان..هرچی شما بگین
- خیلی مواظب خودت باش دختر گلم
لبخندی زدم و نگاهی به صفحه لپ تاب مامان که روی کاناپه بود انداختم:آدنا بود..از طریق اسکایپ داشت تماس میگرفت...مامان با خوشحالی دکمه اتصال را زد بعد از دیدنش تعجب کردم...موهاشو کوتاه کرده بود و فر ریز ریز...چهره ش بامزه شده بود...به چشمای درشت عسلیش میامد...

- سلام ..شانایی! تو اینجایی؟
- سلام آبجی بی معرفت! انگار نه انگار یه خواهریم داریا!
- ای بابا همین هفته پیش بود باهم حرف زدیم..
بابا بحثمون رو قطع کرد و گفت:

- اگه شما دوتا رو ول کنیم تا شب میخواین باهم بحث کنین ..چطوری دختر بابا؟ اونجا همه چی خوبه؟
- آره بابا خوبه...مرسی..شما چطورین؟ خوش میگذره؟
خلاصه حسابی با آدنا صحبت کردیم و بهش تصمیمم رو گفتم ...خیلی خوشحال شد و گفت اصفهان خیلی جای خوبیه...شب بابا من را رسوند خونه خودم ...وخسته خوابیدم..صبح زود بیدار شدم و بعد از خوردن صبحانه ..خونه را جمع و جور کردم ..و رفتم دفتر هواپیمایی و برای عصر ساعت5 بلیت گرفتم..این روزا خیلی شلوغ نبود...وقتی برگشتم ساعت 1 بود اول دوش گرفتم و بعد با حوصله مشغول چیدن وسایلام شدم ...تند تند یه ساندویچ برا خودم گرفتم و گذاشتم توی کیفم ..سریع حاضر شدم و با آژانس خودم را به فرودگاه رساندم ...خلاصه بعد از انجام یه سری کاراا سوار هواپیما شدم...کل مدت خواب بودم..وقتی بیدار شدم هواپیما در حالا نشستن روی زمین بود به ساعتم نگاه کردم..8:5 . آدرسو آقای مشفق بهم داده بود با آژانس خودمو به اونجا رساندم... همینه در مشکی با میله های طلایی ..زنگو زدم

- بفرمایید
- ارجمند هستم..از طرف آقای مشفق امدم
- بله..بفرمایین داخل
یه خانه باغ خیلی بزرگ بود ...خیلی باصفا و قشنگ بود..خدمتکار گفت آقای امینی توی اتاق کارشون منتظرم هستن..در زدم و وارد شدم

- سلام خانوم ...امینی هستم
- سلام..ارجمند هستم
امینی درباره مادرش و خونه و اتاق من و همه جا برام توضیح داد ..یه دختر نسبتا جوان قد متوسط موهای لخت قهوه ای که تا روی کمرش بود ..صورت گرد و کمی سبزه وارد شد که فهمیدم همسرشه..خیلی به نظرم لوس بود! با هم آشنا شدیم اسمش مژده بود..بعد از این که کارشو انجام داد رفت.امینی پرسید.

- از آقای مشفق شنیدم مهندس معماری هستین..برای چی این کار را انتخاب کردین؟
- همون جوری که آقای مشفق به اطلاعتون رساندن به زبان ایتالیایی مسلط هستم...چون اونجا متولد شدم..راستش برای تنوع روحیه خوب بود و دوست داشتم اگه کاری از دستم بربیاد برای مادرتون انجام بدم
- مجرد هستین؟
- بله..2سال پیش از همسرم جدا شدم
- بسیار خوب از الان میتونین کارتون را شروع کنین
با مادرش آشنا شدم خیلی پیر زن خوبی بود..باهم گرم گرفتیم..یه مدت اوجا بودم تا این که یه روز عصر طبق معمول رفتم به خانم امینی سر بزنم که با دیدن چیزی که جلوی چشمام بود جیغ زدم ...خانم امینی بیهوش روی تختش افتاده بود و از دهنش خون میامد...یه کارد هم دقیقا کنار جزوه ی آموزش زبان ایتالیایی بود..هرکی بوده میخواسته صحنه را طوری طراحی کته من مقصر جلوه داده بشم..ناخودآگاه نگاهم به پنجره کشیده شد..دهانم باز موند مژده و یه پسر نسبتا جوان داشتن تند تند از در فرعی باغ فرار میکردن مات و مبهوت نگاهشون میکردم که یک دفعه امینی وارد شد...یک لحظه هنگ کرد ..بعد سر من دادزد:

- زنیکه احمق! چیکار مادرم کردی؟!!هان!! عوضی!
بعد با پشت دستش محکم آورد تو دهانم و دهانم بد تر از خانم امینی خون میامد ..نه نباید میذاشتم پیش خودش فکر کنه چون من یه زن تنهام ..هر غلطی دلش خواست میتونه ..بکنه..محال مکنه بذارم به من تهمت بزنه..بلند تر از خودش داد زدم:

- عوضی تویی! فکر کردی میذارم بهم تهمت بزنی؟شما مردا همتون آشغالین که فکر میکنین اگه یه زن تنها گیر بیارین هرکاری دلتون خواست میتونین بکنین.! نخیر..جناب امینی سخت در اشتباهی..محال ممکنه همچین اجازه ای بهت بدم..ازت شکایت میکنم عوضی ..تو به چه جرئتی به من میزنی؟هان!؟ وقتی ازت شکایت کردم افتادی گوشه زندون میفهمی..بیچاره ی بدبخت!
- خفه شوو! اونی که باید ازت شکایت کنه منم !
- من خودمم کاملا بی اطلاع بودم وقتی وارد شدم با این صحنه روبرو شدم..هرکی بوده جوری صحنه سازی کرده که منو مقصر جلوه بده!
- هه هه هه! فکر کردی میتونی کارتو انکار کنی ؟!!!!!
فوری به پدرم زنگ زدم و با گریه همه چی براش توضیح دادم..گفت با اولین پرواز میاد اصفهان..گریم شدت گرفت..اصلا نگذاشتم جلو امینی پست فطرت گریه کنم..نمیخواستم ک.چک بشم..خیلی عوضیه...من یه زن تنهام ولی هر طور شده حقم را با چنگ و دندون از اینا میگیرم..داشتم با خودم حرف میزدم که امینی محکم به در کوبید:

- عوضی بیا بیرون مشفق اینجاست..!
اشکام را پاک کردم و رفتم بیرون..مشفق دائم ازم دفاع میکرد و میگفت دلیلی نداره خانم ارجمند اینکار را انجام بده و من کاملا ایشون را میشناسم وسوءتفاهم شده واز این حرفا..بالاخره پدرم رسید اول از همه یه مشت کوبید تو دهن امینی..دلم خنک شد..حسابی بحثشون بالاگرفت..به مشفق میگفت دستتون درد نکنه این جواب دختر دسته گلمه که فرستادم به عمتون کمک کنه..نه؟اونم شرمنده سرشو زیر انداخت..خلاصه نفمیدم چه جوری گذشت که تا به خودم آمدم دادگاه بودم امینی به خاطر کارش یه هفته زندان بود و منم به هیچ وجه رضایت ندادم..تو این مدت معلوم نبود مژده خانوم! کجا هستن...امینی که میگفت با دوستاش مجردی رفتن آنتالیا! محاکمه تموم شد و من همه چی و حتی زمانی که از پنجره مژده را دیدم گفتم..امینی جوری داد زد که دیوارا لرزید..چه میدونم دائم میگفت تو بی جا میکنی به زن من تهمت میزنی و این زنه مضخرف میگه و زن من اصلا ایران نیست و از این حرفا....تو این مدت مشفق دائما از من دفاع میکرد...خلاصه قاضی گفت باید مژده هم بیاد..3 روز بعد ایشون هم تشریف آوردن ..همون انکارا و حرفای همیشگی...اعصابم داغون شد بود یک دفعه وسط حیاط دادگاه سرم به چیزی خورد و بیهوش شدم..وقتی چشمام را باز کردم روی تخت بیمارستان بودم..:

- من کجام؟
- خدایا شکرت..به هوش آمد!!..بیمارستانی دختر بابا...همه چی درست شده..مژده الان زندانه..امینی پست فطرتم گفته اصلا نمیدونه با چه رویی با تو روبرو بشه...
- چی؟! من چقدر وقته اینجام؟
- سه هفته..ضربه ایی که به سرت خورده خیلی شدید بوده..
- وای سه هفته!!چی شده حالا؟
بابا همه چی را برام تعریف بعد از آن آدنا و مامان سراسیمه وارد شدن و سر و صورتمو غرق در بوسه کردن و کلی اشک ریختن..

خلاصه روزها گذشت ..و گذشت من بلافاصله بعد از بیمارستان رفتم تهران و با اصرار مامان بابا و آدنا یک ماه خونه پدریم ماندم...توی یک شرکت دیگه ایی کار میکنم..یک روز که توی اتاق کارم در شرکت مشغول کار کردن روی یک نقشه بودم که دیدم یه نفر در میزنه..

- بفرمایین
با کمال تعجب با امینی روبرو شدم..!

- سلام ..خانم ارجمند..من واقعا نمیدونم چی بگم..فقط الا میخوام همه ی اتفاقات گذشته رو فراموش کنم..و..شما..شما با من ازدواج میکنین؟ من دیوانه وار عاشقتونم!شما یه زن خیلی خوب و باوقار هستین که خیلی خوب تونستین نزدیک 3 سال تنها زندگی کنین و حقتون را بگیرین..ولی دیگه تنها نیستین من همیشه پشتتونم..قبول میکنین؟
از وارد شدن امینی خیلی تعجب کردم..! واقعاچی با خودش فکر میکرد..تمام این حرفا را درحالی که جلو پام زانو زده بود میگفت..فکر کرده اگه ادای جنتلمنا را در بیاره من خر میشم..! منو احمق فرض کرده..! فکر کرده مثل دختر 18 ساله ها عقلم تو چشممه نه..من نزدیک 35 سالمه! دیوانه!

- شما لطف دارین آقای امینی..ولی منم حق انتخاب دارم..درسته؟
- کاملا حق با شماست..!
- من جوابم منفی هست و اصلا تغییر نمیکنه..من پروتکل های خاصی برای زندگی دارم و شما کسی نیستین که من یه روز واقعا بخوام برای زندگی آینده انتخابش کنم!
- خانم ارجمند خواهش میکنم!
- آقای منصوری(آبدارچی)! این آقا مزاحمت ایجاد میکنن ...لطفا از شرکت بندازینشون بیرون..!
بلافاصله آقای منصوری امینی دیوانه را بیرون کرد اونم التماس کنان بیرون رفت..الان دقیقا 4 ماه از ان ماجرا میگذره و یه خواستگار خوب با پدر صحبت کرده که پسر یکی از دوستای قدیمی پدره...گاهی اوقات فکر میکنم ازدواجای سنتی که دختر چایی میاره و..خیلی موفق تره..! ازدواج من و همسر سابقم سر یه چیز الکی سر گرفت..و 3 سال بعدش سر یه چیز الکی جدا شدیم..گاهی اوقات آدم باید به عقلش مراجعه کنه نه احساسش!جلسه اول که صحبت کردیم بعه نظر خوب میامد یک مرد 38 ساله قد بلند چهارشونه سفید و با چشمای درشت خاکستری..دکترای برق و مخابرات ..! خدا را چه دیدی اگه با شرایطم جور در آمد دوباره ازدواج میکنم..ولی اینبار با عقلم تصمیم میگیرم..! زندگی ادامه دارد...به قول سهراب:

"هرکجا هستم باشم..آسمان مال من است پنجره فکر هوا عشق..زمین مال من است..

چه اهمیت داد گاه اگر میروید قارچهای غربت..!"


-
-
-



تاريخ : پنجشنبه 30 آذر1391 | 14:57 | نویسنده : سارا اسفندیار
ثانیه ها قدم بر چیدند...دوباره انسانها....

بعضی نگران...پریشان...شادمان..گرد هم جمع شدند..

                       دوباره یلدا رسید....

جمع شدن های دور کرسی رسید...در دلشان همهمه ایست....سکوتشان یه دنیا حرف است...

                         ولی مگر لبخند کنار می رود؟

شب یلدا.....

                غرق در چه کنم های فردا....

هریک می دهد یک ندا......

پاییز روبه پایان است...زمین با صدای خش خش و خرد شدن برگها وداع می کند....

                   کاش با صدای خش خش شکستن دلهایمان هم وداع میکرد......

زمستان را دیگر مجالی نیست....

                          پاییز رو به پایان است ..آری می دانم....

لحظه ها را دریاب...

 دل به حافظ بسپار........شادی را در جای جای قلبت نگه دار....

                          تو هم ره توشه ای بردار...قدم در راه بی برگشت بگذار....

با اخوان هم سفر شو....برو....بین آیا آسمان هر کجا همین رنگ است؟

                                       برخیز...بیاغاز...

مرا دیگر هراسی نیست......

                       از این سرما....غبار پاشیده بر دلها.........گذر تنداتند ثانیه ها...

آری...

              بیا ما هم ره توشه ای برداریم و قدم در راه بی بر گشت بگذاریم..

در این یلدای بی فردا دل را آسوده به حافظ بسپاریم.....

                     (جرقه های یک قلب ۱۳ ساله)



تاريخ : دوشنبه 20 آذر1391 | 19:9 | نویسنده : سارا اسفندیار
سلام دوستان!به مناسبت۲۱آذر سالروز تولد زنده یاد احمد شاملو مطالبی رودر این باره براتون جمع آوری کردم:

 

زندگی نامه:

احمد شاملو، الف. بامداد یا الف. صبح (۲۱ آذر ۱۳۰۴ - ۲ مرداد ۱۳۷۹)، شاعر، نویسنده، روزنامه‌نگار، پژوهشگر، مترجم، فرهنگ‌نویس ایرانی و از بنیان‏گذاران و دبیران کانون نویسندگان ایران در پیش و پس از انقلاب بود.«نخستین شب شعر بزرگ ایران» در سال ۱۳۴۷، از سوی وابسته‏ فرهنگی سفارت آلمان در تهران‏ برای احمد شاملو ترتیب داده‏ شد. احمد شاملو پس از تحمل سال‏ها رنج و بیماری، در تاریخ۲ مرداد۱۳۷۹ درگذشت و پیکرش در امامزاده طاهر کرج به خاک سپرده‌ شده است. عشق، آزادی و انسان‏گرایی، از ویژگی‏ های آشکار سروده‏ های شاملو هستند.

نامت را به من بگو از شاملو: 

                                                    

درخت با جنگل سخن می‌گوید
علف با صحرا
ستاره با کهکشان و من با تو سخن می‌گویم ...نامت را به من بگو
دستت را به من بده
حرفت را به من بگو
قلبت را به من بده
من ریشه های تو را دریافته‌ام...
با لبانت برای همه لب ها سخن گفته‌ام و دست‌هایت با دستان من آشناست.

سخنانی از شاملو:

می دونی وقتی خدا داشت بدرقه ام می کرد بهم چی گفت ؟ جایی که می ری مردمی داره که می شکننت ، نکنه غصه بخوری تو تنها نیستی ، تو کوله بارت عشق می ذارم که بگذری ، قلب می ذارم که جا بدی ، اشک می دم که همراهیت کنه ، و مرگ که بدونی بر می گردی پیش خودم . (احمد شاملو)
*

جانم از غم تباه شد ای واه ، روزم از عشق شد سیاه سیاه ، سوختم ، سوختم ، دریغ ، دریغ ، مگر ای شیخ عشق بود گناه ؟! (احمد شاملو)
*

دز فراسوهای عشق تو را دوست دارم ، در فراسوی پرده و رنگ ، در فراسوی پیکرهایمان ، با من وعده ی دیداری بده . (احمد شاملو)
*

همه لرزش دست و دلم از آن بود ، که عشق پناهی گردد ، پروازی ، نه گریزگاهی گردد . (احمد شاملو)
*

زندگی را از نخست برای من بد ترجمه کرده اند ، زندگی را یکی مرگ تدریجی نام نهاد ، یکی بدبختی مطلق معنی کرد ، یکی درد درمان ناپذیرش خواند ، و سرانجام یکی رسید و گفت : زندگی به تنهایی ناقص است تا عشق نباشد ، زندگی تفسیر نمی شود . (احمد شاملو)
*

نه در رفتن حرکت بود ، نه در ماندن سکون ، شاخه ها را از ریشه جدایی نبود ، و باد سخن چین با برگ ها رازی چنان نگفت که به شاید ، دوشیزه عشق من مادری بیگانه است ، و ستاره پر شتاب بر مداری معیوس جاودانه می گردد . (احمد شاملو)
*

نام خفت دهندگان را نمی خواستم و خفت کشندگان را ، می خواستم نام تو را بدانم ، و تنها نامی که می خواستم و ندانستم . (احمد شاملو)


ليس خور كفش ستمگران به پهناي زبان كفش ليس ها است و قدرت ستم آنها با توان تاب آوردن ستمديدگان برآورده مي شود.(احمد شاملو)


دنيايي كه انسان ناگزير باشد براي اثبات ناچيزترين حقوق خويش، تا حد مرگ سرود بخواند، دنياي بسيار زشتي است؛ دنيايي وارونه با مفاهيم وارونه.(احمد شاملو)

با مشاهده ي يك در، بي درنگ لزوم ديوارها احساس مي شود. آيا با مشاهده ي يك ديوار هم، به همان اندازه لزوم يك در را احساس مي كنيم؟(احمد شاملو)


آرمان هنر اگر جغجغه ي رنگين به دست كودك گرسنه دادن يا رخنه ي ديوار خرابه نشينان را به پرده اي تزئيني پوشاندن يا به جهل و خرافه دامن زدن نباشد، پيشرفت انسان است... هنرمند، بالقوه مي تواند منجي جهان باشد، چرا كه با يقين كامل مي توان حكم كرد كه دل و دماغ جلاد شدن را ندارد.(احمد شاملو)



تاريخ : یکشنبه 7 آبان1391 | 23:9 | نویسنده : سارا اسفندیار
 

امروز روزیست که درمقابل لرزش دستانم....

در مقابل دنیای عجیب کلمات....

در میان کبودی شبهای پرستاره....

اسم تورا صدا می زنم

کوروش...

آیا صدایم را میشنوی؟.....

نمی دانم صلح وشادی کجای این دنیای بی کران گم گشته بود...

که تو آن را کشف کردی و به جهان بخشیدی...

به جهانی پر از ناملایمات...

وامروز روز آن است که از دل شالیزارها تا خلیج همیشه فارس....

همه یک صدا نام تورا صدا میزنند...

کوروش...

کوروش...

کوروش ...

آیا صدایمان را میشنوی؟

امروز دوباره همگی نام تورا در سراسر ایران باستان زنده خواهیم کرد...

جسمت سال هاست جزیی از خاک ایران شده...

ومردم روی این خاک قدم میزنند...

اما...

ما همگی روحت را زنده نگه می داریم تا زیر پا له نشود...

نامت همیشه جاودان خواهد ماند...

این را ازما به تو سوگند...

نامت همیشه در اعماق قلبها جادارد...

همیشه آخرحرفا پر از حرفای ناگفته ست... 

                                                 (جرقه های یک قلب ۱۲ ساله)

امروز سالروز آزادی بابل به دست کوروش و اعلام نخستین منشور حقوق بشر و روز کوروش است..


این روز مقدس را به همه ی پارسیان عزیز تبریک می گویم.

مختصری از زندگی کوروش:

نخستین شاه و بنیان‌گذار دودمان شاهنشاهی هخامنشی است. شاه پارسی، به‌خاطر بخشندگی‌، بنیان گذاشتن حقوق بشر، پایه‌گذاری نخستین امپراتوری چند ملیتی و بزرگ جهان، آزاد کردن برده‌ها و بندیان، احترام به دین‌ها و کیش‌های گوناگون، گسترش تمدن و غیره شناخته.از مادری به نام ماندانا و پدری به نام کمبوجیه بود.واز همسرش کاساندان پنج فرزند به نام های: : کمبوجیه/بردیا/آتوسا/آرتیستون/مروئه.داشت.ودر آخر در پاسارگاد واقع در فارس درگذشت.. 

منشور کورش بزرگ (اولین اعلامیه حقوق بشر) 

 منم کوروش، شاه جهان، شاه بزرگ، شاه دادگر، شاه بابل، شاه سومر و اکد، شاه جهان. پسر کمبوجیه، شاه بزرگ ... آنگاه که بدون جنگ و پیکار وارد بابل شدم، همه مردم گامهای مرا با شادمانی پذیرفتند.

در بارگاه پادشاهان بابل بر تخت شهریاری نشستم، مردوک (مردوخ = خدای بابلیان)، دلهای پاک مردم بابل را متوجه من کرد. ... زیرا من او را ارجمند و گرامی داشتم.

ارتش بزرگ من به آرامی وارد بابل شد.

نگذاشتم رنج و آزاری به مردم این شهر و این سرزمین وارد آید.

برده داری را بر انداختم، به بدبختی‌های آنان پایان بخشیدم. ...

من فرمان دادم که هیچکس اهالی شهر را از هستی ساقط نکند.

فرمان دادم که همه مردم در پرستش خدای خود آزاد باشند و کسی آنان را نیازارند.

خدای بزرگ از کردار من خشنود شد ...

او برکت و مهربانیش را ارزانی داشت.

ما همگی شادمانه و در صلح و آشتی مقام بلندش را ستودیم ...

من همه شهرهایی را که ویران شده بود از نو ساختم.

فرمان دادم تمام نیایشگاه‌هایی را که بسته شده بود، بگشایند.

همه مردمانی را که پراکنده و آواره شده بودند، به سرزمین خود برگرداندم و خانه های ویران آنان را آباد کردم، باشد که دلها شاد گردد و هر روز در پیشگاه خدای بزرگ، برایم زندگانی بلند خواستار باشند ...

من برای همه مردم جامعه‌ای آرام مهیا ساختم و صلح و آرامش را به تمامی مردم اعطا کردم.

من به تمام سنتها، و ادیان بابل و اکد و سایر کشورهای زیر فرمانم احترام می‌گذارم.

همه ی مردم در سرزمینهای زیر فرمان من .در انتخاب دین، کار و محل زندگی آزادند.

تا زمانی که من زنده ام هیچکس اجازه ندارد اموال ودارایی های دیگری را با زور تصاحب کند.

اجازه نخواهم داد کسی دیگری را مجبور به انجام کار بدون دریافت مزد کند.

هیچکس نباید به خاطر جرمی که اقوام یا بستگان او مرتکب شده‌اند تنبیه شود.

من جلوی برده داری و برده فروشی از زن و مرد را می گیرم و کارکنان دولت من نیز چنین کنند تا زمانیکه این سنت زشت از روی زمین برچیده شود.

شهرهای ویران شده در آنسوی دجله و عبادتگاه های آنها را خواهم ساخت تا ساکنین آنجا که به بردگی به بابل آورده شده‌اند بتوانند به خانه و سرزمین خود بازگردند.»

 

سخنان بزرگان در وصف کوروش:

پرفسور ایلیف مدیر موزه لیورپول انگلستان :
در جهان امروز بارزترین شخصیت جهان باستان کورش شناخته شده است . زیرا نبوغ و عظمت او در بنیانگذاری امپراتوری چندین دهه ای ایران مایه شگفتی است . آزادی به یهودیان و ملتهای منطقه و کشورهای مسخر شده که در گذشته نه تنها وجود نداشت بلکه کاری عجیب به نظر می رسیده است از شگفتی های اوست

ژنرال سرپرسی سایکس بعد از دیدار از آرامگاه شاهنشاه کورش بزرگ :
من خود سه بار این آرامگاه را دیدار کرده ام ، و توانسته ام اندک تعمیری نیز در آنجا بکنم، و در هر سه بار این نکته رایادآورده شده ام که زیارت آمارگاه اصلی کورش، پادشاه بزرگ و شاهنشاه جهان، امتیاز کوچکی نیست و من بسی خوشبخت بوده ام که بچنین افتخاری دست یافته ام. براستی من در گمانم که آیا برای ما مردم آریائی (هندواروپایی) هیچ بنای دیگری هست که از آرامگاه بنیاد گذار دولت پارس و ایران ارجمندتر و مهمتر باشد .

پرفسور گیریشمن - ایران از آغاز تا اسلام :
کمتر پادشاهی است که پس از خود چنین نام نیکی باقی گذاشته باشد . کورش سرداری بزرگ و نیکوخواه بود . او آنقدر خردمند بود که هر زمانی کشور تازه ای را تسخیر می کرد به آنها آزادی مذهب میداد و فرمانروای جدید را از بین بومیان آن سرزمین انتخاب می نمود . او شهر ها را ویران نمی نمود و قتل عام و کشتار نمی کرد . ایرانیان کورش را پدر و یونانیان که سرزمینشان بوسیله کورش تسخیر شده بود وی را سرور و قانونگذار می نامیدند و یهودیان او را مسیح خداوند میخوانند.
اخیلوس ( آشیل ) شاعر نامدار یونانی - تراژدی پارسه :
کورش یک تن فانی سعادتمند بود . او به ملل گوناگون خود آرامش بخشید . خدایان او را دوست داشتند . او دارای عقلی سرشار از بزرگی بود.

دکتر نوشیروان کیهانی زاده:
این روز به مناسبت تکمیل تصرف امپراتوری بابل به دست ارتش
ایران (اکتبر سال 539 پیش از میلاد) و پایان دوران ستمگری در
دنیای باستان برقرار شده است . 2544 سال پیش در همین ماه
اعلامیه تاریخی کوروش بزرگ در زمینه حقوق افراد و ملل انتشار
یافته بود که نخستین سنگ بنای یک دولت مشترک المنافع جهانی و
هر سازمان بین المللی بشمار می آید.

 سخنان کوروش بزرگ:

به یادتان می آورم تا بدانید ، زیباترین منش آدمی محبت اوست ، پس محبت کنید چه به دوست و چه به دشمن که دوست را بزرگ کند و دشمن را دوست .

* ایستاده بمیرید بهتر است تا روی زانوهایتان زندگی کنید .

* در روزگاری که خنده مردم از زمین خوردن توست ، برخیز تا بگریند .

* دستهایی که کمک می کنند از لبهایی که دعا میکنند مقدس ترند .

* تحمل شنیدن سه آهنگ برایم دردناک است ، صدای کودکی از بی مادری – صدای مجرمی از یبگناهی و صدای عاشقی از جدایی .

* فرمان دادم تا بدنم را بدون تابوت و مومیایی به خاک بسپارند تا اجزای آن در سراسر خاک ایران پراکنده گردد .

* عزیزانم تلاش کنید که فریبکاری و نیرنگ بیگانگان در شما نفوذ نکند ، زیرا اینها مانع از درست حکومت کردن است .

* عزیزانم ، بدانید که عصای زرین ، سلطنت را حفظ نمی کند ! بلکه یاران صمیمی و نیک برای پادشاه بهترین و مطمئن ترین تکیه گاه است .

* اگر برای اداره امور کشوری نیاز به یاری داشتید ، همکاران خود را از میان اشخاص شریف و اصیل برگزینید .

* سعی کن برای اداره این کشور از ایرانیان بهره ببری .

* پیوستگی که میان ایرانیان وجود دارد به لطف خداوند است و شما نیز باید برای حفظ آن کوشش کنید .

* همیشه الگوی خود را از میان افرادی برگزینید که در زندگی رستگار و سر فراز بوده اند وپای از راه عدالت و نیکی بیرون ننهاده اند .

*زنان میهن من بزرگوار و برازنده اند ، خانمان مردم من شادمان و سترگ است ، پدران ما دانا و فرزندان ما دلیرند ، بدین نشان هرگز شکست نخواهیم خورد ، بدین نشان هرگز فریفته نخواهیم شد .

*فرمان دادم که همه مردم در پرستش خدای خود آزاد باشند و آنان را نیازارند.

* فرمان دادم که هیچکس اهالی شهر را از هستی ساقط نکند .

* آنکه شادمانی مردم من را نمی خواهد از ما نیست ، او برده بی مزد اهریمن است .

* آنانکه با فطرتی زیبا درقلب دیگران جای دارند را هرگز هراسی ازفراموشی نیست چرا که جاودانند.

* با هیچ کس بر سر باورش نمی جنگم ، چرا که خدای هر کس همان است که درونش به او ندا میدهد .

به مال و مکنت کسی چشم مینداز زیرا مال و خوشی جهان مانند مرغی است که از این درخت به آن درخت نشیند و به هیچ شاخی نماند

مغرور و خودپسند مباش زیرا انسان مغرور چون مشک پر باد است و اگر باد آن خالی شود چیزی باقی نماند

یزدان را ستایش کن و دل را شاد ساز تا یزدان نیکی تو را بیافزاید.



تاريخ : چهارشنبه 19 مهر1391 | 10:52 | نویسنده : سارا اسفندیار
حافظ بزرگ مردی است که با لفظ شیرین خود شیره ی حیات را در رگ های خشکیده ی انسان ها جاری میسازد و دریای ملامت و بیزاری آنها جای خود را به نور امیدی که از چهره ی تابناک غزلیات پرمعنای او می آید می دهد. صداقت گفتار وی به جهان رنگ تازه ای می بخشد.حافظ با غزلیات خود دل و جان انسان هارا سیراب میکند و خستگی را از آنها دور میسازد. بی شک حافظ فصاحت گفتاری دارد که حاشیه ها درش خدشه ایجاد نمیکند.  ۲۰مهر روز بزرگداشت حافظ گرامی باد             

زندگی نامه:

خواجه شمس‌الدین محمد بن بهاءالدّین حافظ شیرازی (حدود ۷۲۷۷۹۲ هجری قمری)، شاعر بزرگ سده هشتم ایران (برابر قرن چهاردهم میلادی) و یکی از سخنوران نامی جهان است. بیش‌تر شعرهای او غزل هستند که به غزلیات حافظ شهرت دارند.او از مهمترین تاثیرگذاران بر شاعران پس از خود شناخته می‌شود.در قرون هجدهم و نوزدهم اشعار او به زبان‌های اروپایی ترجمه شد و نام او بگونه‌ای به محافل ادبی جهان غرب نیز راه یافت.

حافظ از دیدگاه محمد گلندام:

مذاق عوام را به لفظ متین شیرین کرده و دهان خواص را به معنی مبین نمکی داشته.هم اصحاب ظاهررا بدو ابواب آشنایی گشوده وهم ارباب باطن را از ومواد روشنایی افزوده.ودر هر واقعه سخنی مناسب حال گفته و برای هر معنی لطیف غریبه ای انگیخته و معانی بسیار به لفظ اندک خرج کرده و انواع ابداع در درج انشا درج کرده.گاه سرخوشان کوی محبت را بر جاده ی معاشقت و نظر بازی داشته و شیشه ی صبر ایشان بر سنگ بی ثباتی زده و گاه دردی کشان مصطبه ی ارادت را به ملازمت پیر دیر مغان و مجاورت بیت الحرم خرابات ترغیب کرده و با نوافق و مخالف به طنازی و رعنایی در آویخته ودر مجلس خواص و عوام و خلوت سرای دین و دولت پادشاه و گدا عالم و عامی بزم ها ساخته ودر هر مقامی شغب ها آمیخته و شورها انگیخته.

سماع صوفیان بی غزل شور انگیز او گرم نشدی و مجلس می پرستان بی نقل سخن ذوف آمیزاد و رونق نیافتنی...

ستاره ای بدرخشی دو ماه مجلس شد:(این شعر جزو یکی از بهترین خاطرات خوب منه) 

 

ستاره‌ای بدرخشید و ماه مجلس شد دل رمیده ما را رفیق و مونس شد
نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت به غمزه مسله آموز صد مدرس شد
به بوی او دل بیمار عاشقان چو صبا فدای عارض نسرین و چشم نرگس شد
به صدر مصطبه‌ام می‌نشاند اکنون دوست گدای شهر نگه کن که میر مجلس شد
خیال آب خضر بست و جام اسکندر به جرعه نوشی سلطان ابوالفوارس شد
طربسرای محبت کنون شود معمور که طاق ابروی یار منش مهندس شد
لب از ترشح می پاک کن برای خدا که خاطرم به هزاران گنه موسوس شد
کرشمه تو شرابی به عاشقان پیمود که علم بی‌خبر افتاد و عقل بی‌حس شد
چو زر عزیز وجود است نظم من آری قبول دولتیان کیمیای این مس شد
ز راه میکده یاران عنان بگردانید چرا که حافظ از این راه رفت و مفلس شد



تاريخ : یکشنبه 26 شهریور1391 | 9:23 | نویسنده : سارا اسفندیار

سلام دوستان!

این بار درباره ی مهدی اخوان ثالث میخوام براتون مطلب بذارم.اولین باری که سر مزار

اخوان رفتم اول ابتدایی بودم....زیاد چیزی درباره ش نمیدونستم یادمه همون موقع

سالگرد اخوان ثالث بود و  خانمی داشت درباره ایشون  صحبت میکرد...خوب حالا اینا

چیزایی ک بعد از تحقیق و مطالعه  تصیمیم گرفتم براتون به نمایش بذارم:

 

 

زندگی نامه:

مهدی اخوان ثالث (م.امید) د سال۱۳۰۷ هجری شمسی در مشهد قدم به عرصه ی

هستی نهاد.اخوان به هنگام تولد با یک چشم وارد دنیا شد اما س از مدتی چشم

دیگر او به روی عالم باز شد.مهدی اخوان ثالث تحصیلات متوسطه و ابتدایی را در

زادگاه خود به پایان رسانید و فارغ التحصیل هنرستان صنعتی شد.گرایش به

هنرموسیقی قسمتی از فعالیتهای دوران کودکی وی را تشکیل می داد.بدین ترتیب

کودکی او با هنرو شعرو موسیقی در هم آمیخت هرچند پدرش معتقد بود که<<

 صدای تار همان صدای شیطان است>>

پدرش از آنجایی که به شعر علاقه داشت انگیزه لازم را در مهدی بوجود آورد ودر

این مسیر معلمش پرویز کاویان جهرمی نیز از او حمایت کرد.درسال۳۰اخوان

سرپرستی صحفه ی ادبی روزنامه ی جوانان دمکرات را به عهده گرفت و از این طریق

باتک تک شاعران جوان آن روز آشنا شد شاعرانی چون:سیاوش کسرایی -سایه-

احمدشاملو-محمدعاصمی-نصرت عصمانی و....

اخوان به اتفاق حسین رازی نخستین جنگ هنروادب امروز را منتشر کرد. پس از

شماره ی دوم جنگ هنرو ادب  مجموعه ی شعر زمستان را در دی ماه۱۳۳۴

چاپ ومنتشر کرد. به گفته ی غلامحسین یوسفی در سردی و پژمردگی وتاریکی فضای

 پس از ۲۸ مرداد سال۱۳۳۲ است که شاعر زمستان اندیشه و پویندگی را احساس

 میکندو در این میان غم تنهایی وبیگانگی شاید بیش از هر چیز در جان او چنگ

انداخته است.

 

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت

سرها در گریبان است.

کسی سربر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را

نگه جز پیش پا را دید نتواند

که ره تاریک و لغزان است

وگر دست محبت سوی کس یازی

به اکراه آورد دست از بغل بیرون

که سرما سخت سوزان است

نفس کز گرمگاه سینه می آید برون ابری شود تاریک

چو دیوار ایستد در پیش چشمانت

نفس کاین است پس دیگر چه داری چشم

زچشم دوستان دور یا نزدیک

مسیحای جوان مرد من ای ترسای پیر پیرهن چرکین

هوا بس ناحوانمردانه سرد است...آی...

دمت گرم و سرت خوش باد

سلامم را تو پاسخ گوی در بگشای!

منم من میهمان هر شبت لولی وش مغموم

منم من سنگ تیپا خورده رنجور 

منم دشنام پست آفرینش نغمه ناجور

نه از رومم نه از زنگم همان بیرنگ بیرنگم

بیا بگشای در بگشای دلتنگم

حریفا میزبانا میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد

تگرگی نیست مرگی نیست

صدایی گر شنیدی صحبت سرما و دندان است

من امشب آمدستم وام بگذارم

حسابت را کنار جام بگذارم

چه می گویی که بیگه شد سحر شد بامداد آمد

فریبت می دهد برآسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست

حریفا! گوش سرما برده است این یادگار سیلی سرد زمستان است

و قندیل سپهر تنگ میدان مرده یا زنده

به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود پنهان است

حریفا! رو چراغ باده را بفروز شب با روز یکسان است

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت

هوا دلگیر درها بسته سرها در گریبان دستها پنهان

نفس ها ابر دل ها خسته و غمگین

درختان اسکلت های بلور آجین

زمین دلمرده سقف آسمان کوتاه

غبار آلوده مهروماه

.

.

زمستان است......

اخوان که خارق العاده ای سروده شد.بلکه مهمترین مهمترین رویداد فرهنگی سفر او

به خارج از ایران بود.اخوان که در تمام طول زتدگیش حتی برای یک بار به خارج سفر

نکرده بود در سال پایانی عمر خود ازطرف خانه ی فرهنگ معاصر آلمان دعوت شد.

در این سفر وی به انگلیس-فرانسه-آلمان-دانمارک-نروژ وسوءد رفت.شعر خواند واز

طرف دوستان ایرانی مورد استقبال قرار گرفت.

از حوادث دلخراش دوره ی زندگی اخوان میتوتن مرگ دو فرزندش را نام برد.این واقعه

ضربه ی سختی بر او وارد کرد.از دیگر رویدادهای زندگی اخوان ثالث حوادث انقلاب

و قرارگرفتن وی در صف مخالفان رژیم بود.ژس از کودتای۲۸ مردادسال۳۲ ایران چهری

دیگری به خودش گرفت و نظام سیاسی-فرهنگی جامعه ی آن زمان به کلی دگرگون

شد.اخوان نیز مانند بسیاری ازاهل قلم دستگیر و روانه ی زندان شد.او دراین زمان

از امضای تعهدنامه جهت آزادی از زندان امتناع کرد و ناگزیر چند ماه در زندان ماند

اخوان در شعر<<نادر یا اسکندر>>لحظه ای تصور میکند که مادرش به دیدار او میرود

واز او میخواهد که با امضای تعهدنامه از زندان آزاد شود اما اخوان نمی پزیرد:

<<...باز میبینم که پشت میله ها مادرم استاده با چشمان تر

ناله اش گم گشته در فریادها گویی از خود می پرسد آیا نیست کر؟

آخر انگشتی کند چون خامه ای دست دیگر را بسان نامه ای گوید:

<<بنویس و راحت شو...>>

به رمز<<تو عجب دیوانه و خود کامه ای>>

من سری بالا زنم چون ماکیان

از پس نوشیدن هر جرعه  آب

مادرم جنباند از افسوس سر

هرچه آن گوید این بیند جواب>>

 

سرانجام وی در روز یکشنبه ۴شهریور ۱۳۶۹ در بیمارستان مهر تهران بدرود حیات

گفت و پیکرش را به مشهد انتقال دادند ودر جوار آرامگاه فردوسی در باغ

 توس به خاک

 سپردند.

 

اخوان در باغ فردوسی:

صدها دست با شورو شوق و سوال بالا رفت.اخوان گفت:<<البت پرسنده را

 من انتخاب میکنم>>بعد

با انگش به جوانی در میانه جمعیت اشاره کرد و گفت:<<شما که موهایتان

 مثل خودم بلنداست و سبیل

 پرپشت دارید بفرمایید>>

جوان بلند شد وگفت:<<ممنونم استاد من درباره ی شما کتابی نوشتم با

نام آوای زنبور در نقدوتحلیل اشعار

 شما>>

اخوان گفت:<<عجب!خب!خب!آفرین!سوالت را بپرس پسرم.>>

جوان پرسید:<<ممکن است بپرسم شما چرا در برزخ هستید؟چه چیزی

باعث شده که در تاریخ ادبیات در

 میان شاعران برزخی باشید؟>>

:<<پسرجان!من پرونده ای دارم از تهی سرشار.اسم پسرم را مزدشت

گذاشته بودم مرکب از مزدک

وزردشت.می گویندآمیزش دو پیامبر مشروعیت ندارند.در ضمن ایراد گرفته اند که زردشتیات نوشتجات

من بسیار است و محدیاتش اندک.اینهایی که تازه از دنیا آمده خبرآورده اند که اسمم و شعرم از کتابهای

درسی بر داشتند واز دایره المعارف بزرگ هم.خب نفر بعد.>>

دستها بالا رفت .اخوان به خانمی اشاره کرد:<<شما خانم!شما که قیافه ات به زن نیشابوری می خورد!>>

خانمی کمتر از ۳۰ ساله بلند شد و گفت:«ممنونم استاد! من استادیار جدید

 الاستخدام دانشکده‌ی هنر  اکبرآباد هستم. می‌گویند شما سهراب سپهری

 را شاعر ناموفق می‌دانید و او را در نقاشی اش موفق‌تر می‌دانید. درست است؟»

اخوان گفت: «درست گفته‌اند خواهر جان! در کل "هشت كتاب" سپهری چهار

 پنج شعرش بدک نيست. قدری  نازكانه و خانمانه است.از بسياري جهات

تحت تاثير شعرهاي اخير فروغ فرحزاد. فروغ در ابتدا همه‌ی نو آوري و اسلوب

 بازي ها را آزمود. اين اواخر راهش را پيدا كرد. اما سهراب مرد نجيب و

محجوبي بود و نقاش بسيار خوبي. اما شاعری ناموفق. مرگ زود رس او

 واقعه‌ی تاسف انگيزي براي نقاشی معاصر است . درود خداي بودا و راما ب

ر او.»

اخوان از دیدگاه دیگران:

جمال میرصادقی، داستان‌نویس و منتقد ادبی در باره اخوان گفته‌است: من

 اخوان را از آخر شاهنامه شناختم. شعرهای اخوان جهان‌بینی و بینشی تازه

 به من داد و باعث شد که نگرش من از شعر به کلی متفاوت شود و شاید

این آغازی برای تحول معنوی و درونی من بود.

نادر نادر پور، شاعر معاصر ایران که در سال‌های نخستین ورود اخوان به

 تهران با او و شعر او آشنا شد معتقد است که هنر م. امید در ترکیب شعر

 کهن و سبک نیمایی و سوگ او بر گذشته مجموعه‌ای به وجود آورد که

 خاص او بود و اثری عمیق در هم نسلان او و نسل‌های بعد گذاشت.

 

نادرپور گفته‌است: «شعر او یکی از سرچشمه‌های زلال شعر امروز است و

تاثیر آن بر نسل خودش و نسل بعدی مهم است. اخوان میراث شعر و نظریه

نیمایی را با هم تلفیق کرد و نمونه‌ای ایجاد کرد که بدون اینکه از سنت

 گسسته باشد بدعتی بر جای گذاشت. اخوان مضامین خاص خودش را

داشت، مضامینی در سوگ بر آنچه که در دلش وجود داشت - این سوگ

گاهی به ایران کهن بر می‌گشت و گاه به روزگاران گذشته خودش و اصولا

 سرشار از سوز و حسرت بود- این مضامین شیوه خاص اخوان را پدید آورد

به همین دلیل در او هم تاثیری از گذشته می‌توانیم ببینیم و هم تاثیر او را در

 دیگران یعنی در نسل بعدی می‌توان مشاهده کرد.»

 هوشنگ گلشیری، نویسنده معاصر ایرانی مهدی اخوان ثالث را رندی

 می‌داند از تبار خیام با زبانی بیش و کم میانه شعر نیما و شعر کلاسیک

فارسی. وی می‌گوید تعلق خاطر اخوان را به ادب کهن هم در التزام به وزن

 عروضی و قافیه بندی، ترجیع و تکرار می‌توان دید و هم در تبعیت از همان

صنایع لفظی قدما مانند مراعات النظیر و جناس و غیره

خوب عزیزان امیدوارم از مطالب نهایت استفاده را برده باشید.مطالبم رو به پایان می رسانم با شعرقاصدک

از

استاد اخوان که خیلی تحت تاثیرش قرار گرفتم:

 

قاصدك ! هان ، چه خبر آوردی ؟

   از كجا وز كه خبر آوردی ؟


خوش خبر باشی ، اما ، ‌اما

   گرد بام و در من

بی ‌ثمر می‌گردی

انتظار خبری نيست مرا

   نه ز ياری نه ز ديار و دياری باری

برو آنجا كه بود چشمی و گوشی با كس


   برو آنجا كه تو را منتظرند

   قاصدك

در دل من همه كورند و كرند


دست بردار ازين در وطن خويش غريب

  قاصد تجربه های همه تلخ

با دلم مي‌گويد

  كه دروغی تو ، دروغ

كه فريبی تو ، فريب

قاصدك هان ،

  ولی ... آخر ... ای وای

راستی آيا رفتی با باد ؟

  با توام ، آی ! كجا رفتی ؟ آی

راستی آيا جايی خبری هست هنوز ؟

   مانده خاكستر گرمی ، جايی ؟

در اجاقی طمع شعله نمی‌بندم ...

  خردك شرری هست هنوز ؟

  قاصدك

   ابرهای همه عالم شب و روز

در دلم می گريند

 



تاريخ : جمعه 3 شهریور1391 | 14:13 | نویسنده : سارا اسفندیار
سلام دوستان امید وارم از مطالبی که درباره فروغ فرخزاد براتون گذاشته بودم خوشتون اومده باشه این بار شما رو با سهراب  سپهریآشنا میکنم.

زندگی نامه:

سهراب سپهری (۱۵ مهر ۱۳۰۷ در کاشان – ۱ اردیبهشت ۱۳۵۹ در تهران) شاعر و نقاش ایرانی بود. او از مهم‌ترین شاعران معاصر ایران است و شعرهایش به زبان‌های بسیاری از جمله انگلیسی، فرانسوی، اسپانیایی و ایتالیایی ترجمه شده‌است. وی پس از ابتلا به بیماری سرطان خون در بیمارستان پارس تهران درگذشت 


شعری از سهراب سپهری:

مرغ معما

دیر زمانی است روی شاخه این بید
 مرغی بنشسته کو به رنگ معماست
نیست هم آهنگ او صدایی ‚ رنگی
چون من دراین دیار ‚ تنها ‚ تنهاست
گرچه درونش همیشه پر ز هیاهوست
مانده بر این پرده لیک صورت خاموش
روزی اگر بشکند سکوت پر از حرف
بام و دراین سرای میرود از هوش
راه فروبسته گرچه مرغ به آوا
قالب خاموش او صدایی گویاست
می گذرد لحظه ها به چشمش بیدار
پیکر او لیک سایه روشن رویاست
رسته ز بالا و پست بال و پر او
زندگی دور مانده : موج سرابی
سایه اش افسرده بر درازی دیوار
پرده دیوار و سایه : پرده خوابی
خیره نگاهش به طرح های خیالی
آنچه در آن چشمهاست نقش هوس نیست
 دارد خاموشی اش چو با من پیوند
چشم نهانش به راه صحبت کس نیست
ره به درون می برد حکایت این مرغ
آنچه نیاید به دل ‚ خیال فریب است
دارد با شهرهای گمشده پیوند
مرغ معما دراین دیار غریب است

سرا انجام وی در ۱ اردیبهشت سال۱۳۵۹ دار فانی را وداگفت . ودر مرگ از نظر این شاعر بزرگ در قالب شعر:

و نترسیم از مرگ
مرگ پایان کبوتر
نیست
مرگ وارونه یک زنجره نیست
مرگ در ذهن اقاقی جاری است
مرگ در آب و
هوای خوش اندیشه نشیمن دارد
مرگ در ذات شب دهکده از صبح سخن می گوید
مرگ با
خوشه انگور می آید به دهان
مرگ در حنجره سرخ – گلو می خواند
مرگ مسئول قشنگی
پر شاپرک است
مرگ گاهی ریحان می چیند
مرگ گاهی ودکا می نوشد
گاه در سایه
نشسته است به ما می نگرد
و همه می دانیم
ریه های لذت ، پر اکسیژن مرگ است
       




تاريخ : شنبه 14 مرداد1391 | 11:50 | نویسنده : سارا اسفندیار
سلام دوستان!

ان شاءالله هرجاکه هستید سالم و سلامت باشید.امید وارم از شعرهای قبلی که خودم سرودم خوشتون بیاد. این بار شما رو با

 مختصری از زندگی فروغ فرخرزاد آشنا میکنم.  

 

  

زندگی نامه:

فروغ‌الزمان فرخزاد (زادۀ ۸ دی[۱]، ۱۳۱۳ - درگذشته ۲۴ بهمن، ۱۳۴۵) شاعر معاصر ایرانی است. وی پنج دفتر شعر منتشر کرد که از نمونه‌های قابل توجه شعر معاصر فارسی هستند. فروغ فرخزاد در ۳۲ سالگی بر اثر تصادف اتومبیل درگذشت.

فروغ با مجموعه‌های «اسیر»، «دیوار» و «عصیان» در قالب شعر نیمایی کار خود را آغاز کرد. سپس آشنایی با ابراهیم گلستان نویسنده و فیلمساز سرشناس ایرانی و همکاری با او، موجب تحول فکری و ادبی در فروغ شد. وی در بازگشت دوباره به شعر، با انتشار مجموعه «تولدی دیگر» تحسین گسترده‌ای را برانگیخت، سپس مجموعه «ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد» را منتشر کرد تا جایگاه خود را در شعر معاصر ایران به عنوان شاعری بزرگ تثبیت نماید.

 قسمتی از گفته شنود با فروغ فرخزاد:

نیما برای من آغازی بود. می دانید، نیما شاعری بود که من در شعرش برای اولین بار یک فضای فکری دیدم و یک جور کمال انسانی، مثل حافظ. من که خواننده  بودم حس کردم که با یک آدم طرف هستم، نه یک مشت احساسات سطحی و حرف های مبتذل روزانه. عاملی که مسائل را حل و تفسیر می کرد. دید و حسی برتر از حالات معمولی و نیازهای کوچک. سادگی او مرا شگفت زده می کرد. به خصوص وقتی که در پشت این سادگی ناگهان با تمام پیچیدگی ها و پرسش های تاریک زندگی برخورد می کردم. مثل ستاره که آدم را متوجه آسمان می کند. در سادگی او سادگی خودم را کشف کردم ... بگذریم ... ولی بیشترین اثری که نیما در من گذاشت در جهت زبان و فرم های شعرش بود. من نمی توانم بگویم چطور و در چه زمینه ای تحت تأثیر نیما هستم، و یا نیستم. دقت در این مورد کار دیگران است. ولی می توانم بگویم که مطمئناً از لحاظ فرم های شعری و زبان از دریافت های اوست که دارم استفاده می کنم، ولی از جهت دیگر، یعنی داشتن فضاهای فکری خاص و آنچه که در واقع جان شعر است، می توانم بگویم از او یاد گرفتم که چطور نگاه کنم. یعنی او وسعت یک نگاه را برای من ترسیم کرد. من می خواهم این وسعت را داشته باشم. او حدی به من داد که یک حد انسانی است. من می خواهم به این حد برسم. ریشه یک چیز است، فقط آنچه که می روید متفاوت است، چون آدم ها متفاوت هستند. من به علت خصوصیات روحی و اخلاقی خودم- و مثلاً خصوصیت زن بودنم- طبیعتاً مسائل را به شکل دیگری می بینم. من می خواهم نگاه او را داشته باشم، اما در پنجره خودم نشسته باشم. و فکر می کنم تفاوت از همین جا به وجود می آید. من هیچ وقت مقلد نبوده ام. به هر حال نیما برای من مرحله ای بود از زندگی شعری. اگر شعر من تغییری کرده- تغییر که نه- یعنی چیزی شده که از آنجا تازه می شود شروع کرد، بدون شک از همین مرحله و همین آشنایی است. نیما چشم مرا باز کرد و گفت: ببین. اما دیدن را خودم یاد گرفتم.

(از گفت و شنود فروغ فرخزاد با م. آزاد- تابستان ١٣٤٣

برای من کلمات خیلی مهم هستند. هر کلمه روحیه خاص خودش را دارد. همین طور اشیا. من به سابقه شعری کلمات و اشیا بی توجه ام. به من چه که تا به حال هیچ شاعر فارسی زبانی مثلاً کلمه انفجار را در شعرش نیاورده است. من از صبح تا شب به هر طرف که نگاه می کنم می بینم چیزی دارد منفجر می شود. من وقتی می خواهم شعر بگویم دیگر به خودم که نمی توانم خیانت کنم. اگر دید، دید امروزی باشد زبان هم کلمات خودش را پیدا می کند و هماهنگی در این کلمات را. وقتی زبان ساخته و یکدست و صمیمی شد وزن خودش را با خودش می آورد و به وزن های متداول تحمیل می کند. من جمله را به ساده ترین شکلی که در مغزم ساخته می شود به روی کاغذ می آورم، و وزن مثل نخی است که از میان این کلمات رد شده، بی آن که دیده شود، فقط آنها را حفظ می کند و نمی گذارد بیفتند. اگر کلمه "انفجار" در وزن نمی گنجد و مثلاً ایجاد سکته می کند، بسیار خوب، این سکته مثل گرهی است در این نخ. با گره های دیگر می شود اصل "گره" را هم وارد وزن شعر کرد و از مجموع گره ها، یک جور هم شکلی و هماهنگی به وجود آورد. مگر نیما این کار را نکرده؟ به نظر من حالا دیگر دوره قربانی کردن "مفاهیم" به خاطر احترام گذاشتن به وزن گذشته است. وزن باید باشد. من به این قضیه معتقدم. در شعر فارسی وزن هایی هست که شدت و ضربه های کمتری دارند و به آهنگ گفتگو نزدیک تر اند. همان ها را می شود گرفت و گسترش داد. وزن باید از نو ساخته شود و چیزی که وزن را می سازد و باید اداره کننده وزن باشد- بر عکس گذشته- زبان است. حس زبان، غریزه کلمات و آهنگ بیان طبیعی آنها. من نمی توانم در این مورد قضایا را فرمول وار توضیح بدهم، به خاطر آن که مساله وزن یک مساله ریاضی و منطقی نیست- هرچند که می گویند هست- برای من حسی است. گوشم باید آن را بپذیرد. وقتی از من می پرسید در زمینه زبان و وزن به چه امکان هایی رسیده ام، من فقط می توانم بگویم به صمیمیت و سادگی. نمی شود این قضیه را با شکل های هندسی ترسیم کرد. باید واقعی ترین و قابل لمس ترین کلمات را انتخاب کرد، حتا اگر شاعرانه نباشد. باید قالب را در این کلمات ریخت نه کلمات را در قالب. زیادی های وزن را باید چید و دور انداخت. خراب می شود؟ بشود. اگر حس شما و کلمات شما روانی خودشان را داشته باشند بلافاصله این خرابی "قراردادی" را جبران می کنند. از همین خرابی هاست که می شود چیزهای تازه ساخت. گوش وقتی استعداد پذیرشش محدود نباشد این آهنگ های تازه را کشف می کند. این همه حرف زدم و بالاخره کلید پیدا نشد. اشکال در این است که این دو مساله، یعنی وزن و زبان، از هم جدا نیستند- با هم می آیند و کلیدشان در خودشان است.

از گفت و شنود فروغ فرخزاد با م. آزاد- تابستان ١٣٤٣)

 

چندتا شعر از فروغ:      

دوست داشتن

امشب از اسمان دیده ی تو

روی شعرم ستاره می بارد

در سکوت سپید کاغذها

پنجه هایم جرقه می کارد

شعر دیوانه ی تب الودم

شرمگین از شیار حواهش ها

پیکرش دوباره می سوزد

عطش جاودان اتش ها

اری اغاز دوست داشتن است

گرچه پایان کار نا پیداست

من به پایان دگر نیندیشم

که همین دوست داشتن زیباست

از سیاهی چرا حذر کردن

شب پر از قطره های الماس است

انچه از شب بجای می ماند

عطر سکر اور گل یاس است

اه بگذار گم شوم در تو

کس نیابد زمن نشانه ی من

روح سوزان اه مرطوبت

بوزد بر تن ترانه ی من

اه بگذار زین دریچه ی باز

خفته در پرنیان رویاها

با پر روشنی سفر گیرم

بگذرم از حصار دنیاها

دانی از زندگی چه می خواهم

من تو باشم تو پای تا سر تو

زندگی گر هزار باره بود

بار دیگر تو بار دیگر تو

انچه در من نهفته دریایی ست

کی توان نهفتنم باشد

با تو زین سهمگین طوفانی

کاش یارای گفتنم باشد

بس که لبریزم از تو می خواهم

بدوم در میان صحرا ها

سر بکوبم به سنگ کوهستان

تن بکوبم به موج دریاها

بس که لبریزم از تو می خواهم

چون غباری ز خود فرو ریزم

زیر پای تو سر نهم ارام

به سبک سایه ی تو اویزم

اری اغاز دوست داشتن است

گرچه پایان راه نا پیداست

من به پایان دگر نیندیشم

که همین دوست داشتن زیباست 

 

 

دعوت 

ترا افسون چشمانم ز ره برده ست و می دانم

چرا بیهوده می گویی دل چون اهنی دارم

نمی دانی نمی دانی که من جز چشم افسونگر

در این جام لبانم باده ی مرد افکنی دارم.

چرا بیهوده می کوشی که بگریزی ز اغوشم

از این سوزنده تر هرگز نخواهی یافت اغوشی

نمی ترسی؟که بنویسند نامت را

به سنگ تیره ی گوری شب غمناک خاموشی

بیا دنیا نمی ارزد به این پرهیز و  این دوری

فدای لحظه ای شادی کن این رویای هستی را

لبت را بر لبم بگذار کز این ساغر پر می

چنان مستت کنم تا خود بدانی قدر مستی را

تو را افسون چشمانم ز ره برده ست و می دانم

که سر تا پا به سوز خواهشی  بیمار می سوزی

دروغ است این اگر پس ان دو چشم راز گویت را

چرا هر لحظه بر چشم من دیوانه می دوزی؟    

 

سرانجام وی در ۲۴ بهمن سال۱۳۴۵ دارفانی را ودا گفت و اینک آرزوی فروغ از زبان خودش:

آرزوی من آزادی زنان ایران و تساوی حقوق آن‌ها با مردان است... من به رنج‌هایی که خواهرانم در این مملکت در اثر بی عدالتی مردان می‌برند، کاملا واقف هستم و نیمی از هنرم را برای تجسم دردها و آلام آن‌ها به کار می‌برم. آرزوی من ایجاد یک محیط مساعد برای فعالیت‌های علمی هنری و اجتماعی زنان است.

 

به امید اینکه روزی آرزوی فروغ برآورده شود. به راستی او بی نظیر است ۴۶سال قبل زنی روی کره ی زمین می زیسته

که رنگ تازه ای به جامعه ی خویش میداد.خیلی ها فروغ را قبول ندارند انگارباتوجه به شعرهای پیشین وی این حرف را

میزنند درحالی  او در کتاب های آخر خود از شعرهای پیشینش توبه کرد.ناامیدی ویاس وی را باید با توجه به فضای جامعه ی

 آن زمان درک کرد.همه شما را به خدای بزرگ می سپارم در آخر شعری از سهراب سپهری در باره ی مرگ فروغ:

دوست

 

بزرگ بود

و از اهالی امروز بود

و با تمام افق های باز نسبت داشت

ولحن آب و زمین را چه خوب می فهمید.

 

صداش

به شکل حُزن پریشان واقعیت بود.

و پلک هاش

مسیر نبض عناصر را

به ما نشان داد.

و دست هاش

هوای صاف سخاوت را

ورق زد

و مهربانی را

به سمت ما کوچاند.

 

به شکل خلوت خود بود

و عاشقانه ترین انحنای وقت خودش را

برای آینه تفسیر کرد.

و او به شیوه ی باران پر از طراوت تکرار بود.

و او به سبک درخت

میان عافیت نور منتشر می شد.

همیشه کودکی باد را صدا می کرد.

همیشه رشته ی صحبت را

به چفت آب گره می زد.

برای ما، یک شب

سجود سبز محبت را

چنان صریح ادا کرد

که ما به عاطفه ی  سطح خاک دست کشیدیم

و مثل لهجه ی یک سطل آب تازه شدیم.

 

و بارها دیدیم

که با چقدر سبد

برای چیدن یک خوشه ی بشارت رفت.

 

ولی نشد

که روبروی وضوح کبوتران بنشیند

و رفت تا لب هیچ

و پشت حوصله ی نورها دراز کشید

و هیچ فکر نکرد

که ما میان پریشانی تلفظ درها

برای خوردن یک سیب

چقدر تنها ماندیم.

                                                       



تاريخ : شنبه 14 مرداد1391 | 9:36 | نویسنده : سارا اسفندیار
نسیم ملایم می وزد...

بر گ های درختان به این سو آن سو تکان می خورند

         گویی دارند برای نسیم دست تکان می دهند

شاید هم....

در عمق دریاچه دنبال چیزی می گردند....

کسی چه می داند  میان آب ها چه رمزی  نهفته  ؟

نسیم دست مهر بانش روی درختان می کشد

برگ ها  ...

زرد      ...نارنجی           ...سرخ...آتشین

چه رویایی در باد شعله  می کشند.......

برگ ها با وز ش هر نسیم دست از  دامن شاخه ها رها می کنند...

آری....

آنان فرش رنگارنگ شان زیر پای عابران  می گستر ا  نند

درختان دست به دست هم دادند

       گرداگرد دریاچه حلقه بستند....

      گویی آب   پرستش می کنند...

چه زیباست....

      گویی دشت دو نیم شده....

  آری.....

 آب همه چیز هم رنگ خود می سازد

لختی می گذرد.....

  آفتاب مستقیم به درختان می تابد

درختان به سمت خورشید قد می کشند ....

  به راستی پاییز مادر رقص خرامان برگ ها ست                                                                                 (جرقه های یک قلب ۱۲ ساله)   

  • شمالی
  • میهن بلاگ